تبلیغات
همسفر لحظه های تنهایی - امام صادق ع:به خصوص به مادرت نیکی کن!!

همیشه باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.
نویسنده :علی دهقان
تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-04:08 ق.ظ

امام صادق ع:به خصوص به مادرت نیکی کن!!

ابزار امتیاز دهی


زكریا پسر ابراهیم می گوید:
من مسیحی بودم و مسلمان شدم. سپس جهت مراسم حج به سوی مكه حركت كردم. در آنجا محضر امام صادق علیه السلام رسیدم، عرض كردم:
- من مسیحی بودم و مسلمان شده ام.
فرمود:
- از اسلام چه دیدی كه به خاطر آن مسلمان شدی؟
- این آیه موجب هدایت من گردید كه خداوند به پیامبر می فرماید: (ما كنت تدری ما الكتاب و لا الایمان و لكن جعلناه نورا نهدی به من نشأ)(60)
از مضمون این آیه دریافتم، اسلام دین كاملی است و از كسی كه هیچ نوع مكتب و مدرسه ای ندیده، چنین سخنانی ممكن نیست و بنابراین باید به محمد صلی الله علیه و آله وسلم، وحی شده است.
حضرت فرمود:
- به راستی خدا تو را هدایت كرده.
بعد، سه مرتبه گفتند:
- (اللهم اهده) خدایا! او را به راه ایمان هدایت فرما!
سپس فرمودند:
- پسر خان! هر چه می خواهی سؤال كن!
گفتم:
- پدر مادر و خانواده ام همه نصرانی هستند و مادرم كور است، آیا من كه مسلمان شده ام و با آنان زندگی می كنم، می توانم در ظرف هایشان غذا بخورم؟
فرمودند:
- آنان گوشت خوك می خورند؟
گفتم:
- نه حتی دست به آن نمی زنند.
فرمودند:
- با آنان باش! مانعی ندارد.
آن گاه تأكید نمودند نسبت به مادرت - به خصوص - خیلی مهربانی كن و اگر مرد او را به دیگری واگذار مكن (خودت او را كفن و دفن كن) و به هیچ كس مگو كه پیش من آمده ای، تا به خواست خدا در منی نزد من بیایی.
در منی خدمتشان رسیدم، مردم مانند بچه های مكتب، دور او را گرفته بودند و سؤال می كردند!
وقتی به كوفه بازگشتم، با مادرم بسیار مهربانی كردم، به او غذا می دادم و لباس و سرش را می شستم.
روزی مادرم گفت:
پسر جان! تو در موقعی كه به دین ما بودی این طور با من مهربانی نمی كردی، اكنون چه سبب شده كه این گونه با من رفتار می كنی؟
گفتم:
- من مسلمان شده ام و مردی از فرزندان یكی از پیامبران خدا مرا به خوشرفتاری با مادر دستور داده است.
گفت:
- نه! او پسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است.
- مادرم گفت:
خود او باید پیامبر باشد، زیرا چنین سفارش هایی (در مورد احترام به مادر) روش خاص انبیاست.
- نه مادر! بعد از پیغمبر ما پیغمبری نخواهد آمد و او پسر پیغمبر است.
- دین تو بهترین ادیان است، آن را بر من عرضه كن!
من هم شهادتین را به او آموختم و او نیز مسلمان شد و نماز خواندن را نیز یاد گرفت و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را خواند.
بعد از مدتی مادرم مریض شد، رو به من گفت:
- نور دیده! آنچه به من آموختی تكرار كن!
من شهادتین را برایش گفتم. شهادتین را گفت و در دم از دنیا رفت. صبحگاه، مسلمانان او را غسل دادند و من بر او نماز خواندم و در قبرش گذاشتم.



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.