تبلیغات
همسفر لحظه های تنهایی - علی ع و قنبر

همیشه باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.
نویسنده :علی دهقان
تاریخ:پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395-11:32 ق.ظ

علی ع و قنبر

ابزار امتیاز دهی

مردى از مردم بصره به نام ابو مطر گوید:

من در مسجد كوفه مى ‏خوابیدم و براى قضاى حاجت به رحبه مى‏ رفتم و از بقال نان مى‏ گرفتم.

روزى به قصد بازار بیرون آمدم كسى مرا صدا زد كه اى مرد، دامن فراچین تا هم جامه ‏ات پاكیزه‏تر ماند و هم براى پروردگارت پرهیزكارى كرده باشى.

پرسیدم: این مرد كیست؟

گفتند: امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) است.

از پى او رفتم.

به بازار شترفروشان مى‏ رفت.

چون به بازار رسید، ایستاد و گفت:

اى جماعت فروشندگان از سوگند دروغ بپرهیزید، كه سوگند خوردن اگر كالا را به فروش برساند، بركت را از میان مى ‏برد.

 

آنگاه به بازار كرباس‏فروشان رفت.

بر دكانى مردى نشسته بود خوش‏روى، على (ع) او را گفت: دو جامه مى‏ خواهم كه به پنج درهم بیرزد.

مرد به ناگاه از جاى بر جست و گفت:

فرمانبردارم یا امیر المؤمنین.

چون فروشنده او را شناخته بود، از او چیزى نخرید و به جاى دیگر رفت.

به پسرى رسید.

گفت: اى پسر دو جامه مى‏ خواهم به پنج درهم.

پسر گفت: دو جامه دارم آنكه بهتر از دیگرى است، به سه درهم مى ‏دهم و آن دیگر را دو درهم.

على (ع) گفت:

آنها را بیاور و قنبر را گفت: آنكه به سه درهم مى‏ ارزد از آن تو.

گفت: براى شما مناسب‏ تر است كه به منبر مى‏ روید و براى مردم سخن مى‏ گویید.

على (ع) گفت: نه، تو جوانى و در تو شور جوانى است.

من از پروردگارم شرم دارم كه خود را بر تو برترى دهم، كه از رسول- اللّه (ص) شنیده‏ ام كه: «زیردستان را همان پوشانید كه خود مى‏ پوشید و همان خورانید كه خود مى‏خورید.»

آنگاه جامه را بر تن كرد و دست در آستین كرد، از انگشتانش افزون بود.

گفت:

اى پسر این تكه را ببر.

پسر ببرید و گفت:

 اى پیر مرد بگذار لبه‏ اش را بدوزم.

على (ع) گفت:

همان گونه كه هست رهایش كن كه شتاب در كار بیش از اینهاست.

 

منبع: الغارات / ترجمه آیتى، ص44

 

 



نوع مطلب : مناسبتها  معصومین ع 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.