تبلیغات
همسفر لحظه های تنهایی - مادر مظلومه ام!! سند بطلان آن دو نفر

همیشه باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.
نویسنده :علی دهقان
تاریخ:جمعه 30 بهمن 1394-11:51 ب.ظ

مادر مظلومه ام!! سند بطلان آن دو نفر

ابزار امتیاز دهی

چون فاطمه علیها السّلام مریض شد در آن بیمارى كه با آن از دنیا رفت، آن دو نفر به عنوان عیادت آمدند و از او اجازه خواستند و او اجازه نداد،

وقتى ابو بكر چنین دید، با خدا پیمان بست كه زیر هیچ سقفى نرود مگر اینكه نزد فاطمه برود و او را از خود راضى كند. یك شب در بقیع بیتوته كرد و هیچ سقفى بالاى سرش نبود.

عمر نزد على علیه السّلام آمد و به او گفت:

ابو بكر پیرمردى نازك دل است و یار غار پیامبر بود و ما به طور مكرّر آمدیم و از فاطمه اجازه خواستیم و او مانع از آن شد كه ما نزد وى آییم و رضایت او را جلب كنیم،

اگر تو مى‏توانى براى ما از او اجازه ملاقات بگیرى این كار را بكن،

على علیه السّلام گفت: آرى.

پس نزد فاطمه رفت و گفت:

اى دختر پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله تو خود دیدى كه این دو مرد چه كردند، اینها بارها آمده‏ اند و تو آنها را نپذیرفته‏ اى و به آنها اجازه نداده ‏اى،

اكنون از من خواسته‏ اند كه از تو اجازه بگیرم.

فاطمه گفت: به خدا سوگند كه به آنها اجازه نمى ‏دهم و با آنها هرگز سخن نمى‏ گویم تا وقتى كه با پدرم ملاقات كنم و از كارى كه با من كرده‏ اند به او شكایت برم.

على علیه السّلام گفت: من براى این كار ضامن آنها شده ‏ام.

فاطمه گفت: اگر تو ضمانت كرده‏ اى، خانه، خانه توست و زنان تابع مردان هستند و من با تو هیچ مخالفتى نمى‏ كنم، به هر كس كه خواستى اجازه بده.

على علیه السّلام بیرون آمد و به آن دو نفر اجازه ورود داد،

وقتى چشم آنها به فاطمه افتاد، به او سلام كردند و او جواب سلام نداد و صورت خود را برگردانید

و آنها به‏ آن طرف كه صورت فاطمه بود رفتند. باز فاطمه صورت خود را برگردانید و چندین بار این كار تكرار شد

و فاطمه گفت: یا على! روى من لباس بكش

و به زنانى كه اطراف او بودند گفت: صورت مرا برگردانید

و چون صورت او را برگردانیدند و آن دو نفر هم به سوى او برگشتند،

ابو بكر گفت: اى دختر رسول خدا، ما براى جلب رضایت تو و دورى از خشم تو نزد تو آمده ‏ایم، از تو درخواست مى‏ كنیم كه ما را ببخشى و از چیزى كه از جانب ما در باره تو واقع شده درگذرى.

فاطمه گفت: من هرگز با شما حتى یك كلمه سخن نمى‏ گویم تا وقتى كه با پدرم ملاقات كنم و از شما و كارهایى كه در باره من كردید به او شكایت كنم.

گفتند: ما آمده‏ایم و از تو معذرت مى‏ خواهیم و در طلب خوشنودى تو هستیم، ما را ببخش و از ما درگذر و ما را به سبب كارهایى كه كرده‏ ایم مؤاخذه مكن.

فاطمه به سوى على (ع) متوجّه شد و گفت:

من هرگز با آنان سخن نخواهم گفت مگر اینكه از آنها راجع به سخنى كه از پیامبر خدا شنیده ‏اند بپرسم، اگر تصدیق كردند آن وقت نظر خودم را اظهار خواهم كرد.

گفتند: اشكالى ندارد و ما جز حق نخواهیم گفت و جز به راستى شهادت نخواهیم داد.

فاطمه علیها السّلام گفت:

شما را به خدا سوگند مى ‏دهم آیا به یاد دارید كه پیامبر خدا در دل شب شما را به سبب كارى كه از على علیه السّلام صادر شده بود دعوت كرد؟

گفتند:آرى.

گفت: شما را به خدا سوگند مى‏ دهم آیا شما از پیامبر شنیدید كه گفت: فاطمه پاره تن من است و من از او هستم، هر كس او را اذیّت كند مرا اذیّت كرده و هر كس مرا اذیّت كند خدا را اذیّت كرده و هر كس او را پس از مرگ من اذیّت كند، مانند آن است كه مرا در حال حیاتم اذیّت كرده است و هر كس او را در حال حیات من اذیّت كند مانند آن است كه مرا پس از مرگم اذیّت كرده است؟

گفتند: آرى.

فاطمه گفت:

سپاس خدا را.

سپس گفت:

خدایا من تو را گواه مى‏ گیرم و اى كسانى كه در اینجا حضور دارید شما هم گواه باشید كه این دو نفر مرا در زندگى و در حال مرگ اذیّت كردند و به خدا سوگند كه هیچ سخنى با شما نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات كنم و از شما به سبب كارهایى كه كرده‏ اید شكایت كنم.

 در این هنگام ابو بكر گفت:

واى بر من، هلاك شدم

و گفت: اى كاش مادرم مرا نزاییده بود،

عمر گفت: تعجّب از مردم است كه چگونه تو را به خلافت انتخاب كردند و تو پیرمرد خرفتى هستى

كه به‏ سبب خشم یك زن داد و فریاد مى‏كنى و با خوشنودى او شاد مى‏شوى و براى كسى كه زنى را خشمناك كرده چیزى نیست.

آنها برخاستند و بیرون رفتند ... چون صبح شد ابو بكر و عمر مجدّدا به دیدار فاطمه شتافتند و با مردى از قریش ملاقات كردند و به او گفتند: از كجا مى ‏آیى؟ گفت: مرگ فاطمه را به على تسلیت گفتم.

گفتند: مگر فاطمه از دنیا رفته؟ گفت: آرى، و شبانه هم دفن شده است.

آنها به شدّت ناراحت شدند، سپس نزد على علیه السّلام رفتند ...

عمر گفت: ... من به قبرستان مى‏ روم و قبر او را نبش مى‏ كنم و بر او نماز مى ‏خوانم.

على به او گفت: به خدا سوگند كه اگر به سوى آن بروى، مى‏ دانى كه به آن دست نخواهى یافت مگر اینكه سرت از تنت جدا شود و من پیش‏ از آنكه تو به آنجا برسى جز با شمشیر با تو مقابله نخواهم كرد.

پس میان على و عمر سخنانى ردّ و بدل شد و با هم ستیز كردند و مهاجرین و انصار جمع شدند

و گفتند: به خدا سوگند كه ما به این راضى نمى ‏شویم كه در باره پسر عمو و برادر و وصىّ پیامبر خدا چیزى گفته شود.

و نزدیك بود فتنه‏اى واقع شود ولى متفرّق شدند.

 

علل الشرائع / ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص: 615




هم نام گلهای بهاری
جمعه 30 بهمن 1394 11:11 ب.ظ
سلام
پیشاپیش ایام فاطمیه را به شما تسلیت می گویم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.